♥ღ♥داستان هاي زيبا از عشق و نفرت♥ღ♥
!!!***$$$~~عشق.عاشق.معشوق~~$$$***!!!
راجع به داستان زیبای شاخه گل خشکیده

واقعا از نظرات وحرفای زیبای دلتون راجع به داستان داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب   ممنونم .خيلي خوشحالم كه خوشتون اومده. باز هم منتظر حرفاي زيباي دلتون هستم دوستان گلم.

?فرانك | در 1389/9/12 ساعت 02:17 | پیوند | [ 4 ] نظر | ارسال نظر
من اومدم

سلام به همه عزيزانم.
من برگشتم .اين چند وقته به دلايلي نتونستم آپ كنم.همه سعي ام رو ميكنم مثل قبل از اين وب راضي باشين.



                                             دوست دار همتون :فرانك


?فرانك | در 1389/9/12 ساعت 01:08 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
زيباترين قلب




روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 


?فرانك | در 1389/9/12 ساعت 12:54 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
زن شيشه ای( قسمت آخر )

  


حالا از آن روز چند ماه و يا چند سال سپری شده بود.

اوايل پيشرفت شاخه ها کند بود. حتی دکتر باور کرده بود که رويش مرگ در او متوقف شده است و اين وقتی بود که مرد کلامش گرم بودو نفسش هم. اما بعد پنجره باز شدو سوز سردی آمد.

انگار ملکهء برف ها داشت عبور می کرد که يک لايه يخ روی همه چيز را پوشاند.

روی دو زانو، آهسته به طرف کمدی رفت که در آن آلبوم عکسها بود، خاطره هايی چهار گوش.

آنها را در آورد و نگاهشان کرد. رنگ خوشبختی، آيينه و چراغ، ستاره و ماه، ريزش گلبرگها، چرخش گويها، تخم مرغ های رنگی، جامی پر از عسل، برگ های سبز، قرآن، حلقه ای با ستاره های روشن... حلقه گم شده بود. چرا؟ حلقه اين اواخر گم شده بود. يک روز صبح بلند شده بود و ديده بود که حلقه اش نيست. رو به مرد کرده و گفته بود: "حلقه ام را نديدی؟"
و مرد پوز خندی زده بود.

ـ کلاغی آمد و برد!

ـ کلاغ!

و زن از پنجره به بيرون نگاه کرده بود. کلاغی سر شاخه نشسته و او را می پاييد.

ـ چرا کاری نکردی؟ چرا گذاشتی ببردش؟

او پرسيده بود و مرد گفته بود: "ديگر دير شده بود."

ـ دير شده بود؟!

حباب شيشه ای هم شکسته بود، همان حباب شيشه ای که در آن شاخه ای حسن يوسف گذاشته بود و شاخه اش ريشه داده بود و ريشه ها بيشتر شده بودند، تا اينکه شيشه را سوراخ کرده و بيرون زده بودند. آب حباب ريخته و گل پژمرده شده بود.

زن نااميدانه شاخه را در آورده بودتا در گلدان بکارد. اما حباب شکسته و دستش بريده بود و خون زمين را پر لکه کرده بود. خونی نه سرخ سرخ، که کبود.

و ساعتی بعد مرد گفته بود: "اين گلهای بنفشه را چه کسی اينجا آورده؟"

حالا ميتوانست دوباره به او تلفن کند. حالا که درد داشت خفه اش می کرد. کافی بود هفت شماره را بگيرد به نشانهء هفت ستاره در اين تيرگی انبوه. بعد به او بگويد: "اگر می شه فقط همين امشب را زود تر بيا. به دوستهايت بگو که من منتظرت هستم."

باران روی شيشه، درختی با هزار شاخه کشيده بود. از پشت اين شاخه ها ديگر نمی شد جايي را ديد.

آخرين شماره را رها کرد. صدا را در گلو جمع کرد تا بگويد: "اگر آمدی چترت را..."

صدای نرم و زنانه ای در گوشی پيچيد.

ـ الو بفرماييد... الو...

خواست بپرسد: "شما؟!"

صدای خندهء مرد پس زمينهء صدای زن بود.

ـ اگر جواب نمي ده، قطع کن. حتما مزاحمه، قطعش کن.

صداي بوقی ممتد. کمی به دهانهء گوشی نگاه کرد. بعد آن را سر جايش گذاشت. دستی به روی گلو، داغ و لزج... با فواره ای از خون خواند...

چه ماتمی است غمين بودن و نگرييدن
چه ماتمی است که چون شاخهء خزان ديده
در آفتاب و ز سرمای خويش لرزيدن

هر چه فکر کرد نتوانست نيم بيت اول را به ياد آورد. گر چه مهم نبود، ديگر مهم نبود.

بلند شد و با پاهايي برهنه راه افتاد. مردمک غرق اشک، در پناه يک شعاع باريک نور خيره مانده بود به او. آهسته، در سالني كه چون گهواره ای عظيم، در بالای ساختمانی بلند، به اين سو و آن سو می رفت. پيش رفت تا به تختش رسيد. روی آن افتاد. موها شلال و مواج، به اطراف ريخت. دستش را، دست خالی اش را بالا آورد و روي قلبش گذاشت.

ـ ديگر وقتش رسيده است.

نگاهش را به سقف دوخت. يک لبخند گيج، مثل پروانه ای بال زد و از گوشهء لبش گريخت.

صدايي گفت: "ترق!"

و يک شاخه، با لبه ای تيز پوستش را شکافت و بيرون زد.

دقايقی بعد سر زن به يک سو افتاد و نگاهش خيره به شاخه ای که مدام مي باليد و همهء سالن را پر مي کرد.

بر آن فراز، قلبش، آرام آرام، ياد مرد را گريه ميکرد.



                                                                        ..........پایان........ 


?فرانك | در 1389/9/12 ساعت 12:24 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
زن شيشه ای قسمت دوم

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *********
******
*************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *********************
****************** O
O *************************************** L
E ************************************
*** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******
************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU
********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI

EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY


دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقی ماندنت."

و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي تابيد، بی امان نگاه کند تا هيولايی با هزاران دست را در حال چيدن قلبش ببيند.

به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمی خواهم بميرم!"

و دکتر به او گفته بود: تنها داروی دوامت اين است که بودن را دوست بداری.

و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگی و گرسنگی به زمين و زمان نگاه کرده و گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشانی از هستی دارند دوست داشته ام.

پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.

من هيچوقت ميوه ای را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد در را باز کرده بود و چون طو فانی راه افتاده بود.

- سر راهش به هر گلی رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه ای، شکسته بود. هر زنی جيغ کشيده بود و هر آبی يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."

و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامی. زن با التماس دستهايش را به او تکيه داده بود.

ـ بايد دوستم بداری... همان طور که من... برای ماندنم به شعله ای محتاجم. آنچه می کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقی است. من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...

مرد، همچون کسی که تازه فهميده باشد، چه اتفاقی افتاده، خيره نگاه کرده و پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"

و زن پنجه هايش را در گوشت بازو های او فرو کرده بود:

ـ گفت پيش می رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.

مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعنی... ؟"

زن دور خودش چرخيده بود، طوفانی از برگ، گرد بادی هميشگي. رنگش چون نيلوفر کبود شده بود.

ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردی که در تنم است درد زندگي است، نه درد مرگ.

مرد دستش را دراز کرده بود و بازوی او را چسبيده بود.

ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده ای و مي لرزی، هر لحظه ممکن است بشکنی و فرو بريزی.

و زن به دنبال او کشيده شده بود.

در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگی.

مرد به مهربانی گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."

و زن به تلخی خنديده بود.

و مرد او را به طرف زندگی سرانده بود.

ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردی که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟

زن به نگاه مرد آويخته بود.

ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است.

ادامه دارد...


?فرانك | در 1388/10/2 ساعت 12:48 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر
«صفحه قبل :||: صفحه بعد»


جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

تصاویر تصادفی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس