♥ღ♥داستان هاي زيبا از عشق و نفرت♥ღ♥
!!!***$$$~~عشق.عاشق.معشوق~~$$$***!!!
زن شيشه ای قسمت دوم

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *********
******
*************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *********************
****************** O
O *************************************** L
E ************************************
*** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******
************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU
********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI

EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY


دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقی ماندنت."

و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي تابيد، بی امان نگاه کند تا هيولايی با هزاران دست را در حال چيدن قلبش ببيند.

به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمی خواهم بميرم!"

و دکتر به او گفته بود: تنها داروی دوامت اين است که بودن را دوست بداری.

و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگی و گرسنگی به زمين و زمان نگاه کرده و گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشانی از هستی دارند دوست داشته ام.

پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.

من هيچوقت ميوه ای را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد در را باز کرده بود و چون طو فانی راه افتاده بود.

- سر راهش به هر گلی رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه ای، شکسته بود. هر زنی جيغ کشيده بود و هر آبی يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."

و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامی. زن با التماس دستهايش را به او تکيه داده بود.

ـ بايد دوستم بداری... همان طور که من... برای ماندنم به شعله ای محتاجم. آنچه می کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقی است. من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...

مرد، همچون کسی که تازه فهميده باشد، چه اتفاقی افتاده، خيره نگاه کرده و پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"

و زن پنجه هايش را در گوشت بازو های او فرو کرده بود:

ـ گفت پيش می رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.

مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعنی... ؟"

زن دور خودش چرخيده بود، طوفانی از برگ، گرد بادی هميشگي. رنگش چون نيلوفر کبود شده بود.

ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردی که در تنم است درد زندگي است، نه درد مرگ.

مرد دستش را دراز کرده بود و بازوی او را چسبيده بود.

ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده ای و مي لرزی، هر لحظه ممکن است بشکنی و فرو بريزی.

و زن به دنبال او کشيده شده بود.

در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگی.

مرد به مهربانی گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."

و زن به تلخی خنديده بود.

و مرد او را به طرف زندگی سرانده بود.

ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردی که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟

زن به نگاه مرد آويخته بود.

ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است.

ادامه دارد...


?فرانك | در 1388/10/2 ساعت 11:48 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
زن شيشه ای قسمت اول


زن جلوي آيينه ايستاد و آه كشيد. يك لكهء كوچك ابر، ذهن آيينه را مشوش كرد.
شانهء كوچك طلايي رنگ را برداشت و موهايي را كه از قيد سنجاقها رها كرده بود آراست.

موهاي شلال و پر كلاغي ريخت روي شانه اش. از داخل آيينه مي توانست تا دورها را ببيند.

اما، آسمانخراشي كه پنجره هايي به شكل قلب داشت از بين همهء تصاوير به هم فشرده، بيشترين جذابيت را برايش داشت. لبخندي زد. لكه ابر بخار شد. صداي زنگ تلفن سكوت را شكست. دست روي قلبش گذاشت و موجي از درد را راند. دمپايي هاي قرمز رنگش را پوشيد و به طرف ميز تلفن دويد. بر لبه صندلي، كنار ميز نشست و گوشي را برداشت.

ـ الو، بفرماييد.

صداي آشناي مرد بود.

ـ منم...سهراب...چطوري؟

درد تا شانه هايش آمد و تا نوك انگشتان دست چپش، اما خنديد.

ـ خوبم. صدايت را كه مي شنوم ديگر خوبم. كجايي؟

ـ همين دور و برها.

ــ مثلا؟

ـ تو دفترم هستم. دوستهايم هم هستند. براي راه اندازي يك نشريه همهء قوايمان را جمع كرده ايم.

ـ خوب؟

ـ اجازه كه هست امشب دير بيايم؟

ـ باز هم؟

مرد مكث كرد. صداي كشيدن كبريت آمد و بعد سكوت و رخوتي در صحبت مجدد.

ـ خوب. خانم قبول؟!

زن با ترديد پرسيد: "يعني برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم بخوريم و بعد هم ديدن فيلمي..."

مرد خميازه اي كشيد.

ـ راستي گلها را آب داده اي؟

زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهاي شاداب، برگهاي هميشه سبز. خواست بگويد: "تو بيشتر از من به فكر گلهايت هستي" اما صداي مرد را شنيد.

ـ سلام، خوش آمدي، چه عجب!

به شيشه پنجره نگاه كرد. اين ترك تازه از چه بود؟ دستش را بيشتر روي قلبش فشرد و يك بار ديگر صداي او.

ـ خوب عزيزم، ديگر كاري نداري؟!

زن نيم خيز شد. ابري سياه از دورها مي آمد. تند، تند گفت: "شب كه آمدي كلاه و چترت را فراموش نكن. هوا باراني است."
مرد گفت: "خداحافظ."

و زن گوشي را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز كرد و از روي لبه مبل روبد و شامبرش را برداشت و پوشيد. حالا مطمئن بود كه اژدهايي به پشت دارد، اژدهايي با شعله اي از آتش در دهان، اژدهايي بر زمينه اي ابريشمين.

پيش از آنكه گرمش شود به خود لرزيد.

كنار پنجره رفت. لكهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تيرهءتيره به نظر مي رسيد. از اين بالا آدمها چه كوچك بودند، كوچك و تنها. درد در دلش پيچيد. پنجه اش را خم كرد و دستگيرهء فلزي پنجره را چسبيد. كدام پنجره باز بود؟ اين سوز سرد از كجا مي آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! اين همه بزرگي براي اين همه تنهايي؟!

روي زمين نشست. چيزي از درون خمش كرد. درد... درد... ميله اي از آهن سرخ... رعد و برق.

دكتر مي گفت: "اين طور مواقع سعي كن عضلاتت را سست كني." اما اين كار مثل فرو رفتن در يك باتلاق براي آدمي بود كه گرفتار آمده باشد. "كاش مرد مي آمد ... كاش."
آخرين پرتو روز، از پنجره هاي بسته، كف سالن را سايه روشن مي زد. صداي در مي آمد. چرخش خشك كليد در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمي خواست صدايش را بشنود. خيال مي كرد اگر مرد بداند آن مشت دروني ضرباتش را شديد تر كرده تا در همش بشكند، ديگر دوستش نخواهد داشت و اين دردش از آن دردي كه در تمام تنش مي دويد كمتر نبود. چند لحظه به راهروي تاريك و باريك خيره شد. اگر شبح او را مي ديد، كلاه به سر و پالتو به تن، در حالي كه چتري به دست داشت، مي توانست روي پاهايش بلند شود. با دمپايي هاي سرخ رنگ به طرفش بدود و بگويد: "چاي؟ يك فنجان چاي داغ، ميل داري؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.

ادامه دارد...


?فرانك | در 1388/9/27 ساعت 04:19 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
براي اخرين بار

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت

دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)

?فرانك | در 1388/8/2 ساعت 11:40 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
قلب

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…


?فرانك | در 1388/5/27 ساعت 07:01 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
عشق دلیل می خواد....؟

Some people never understand

بعضیها هیچوقت نمیفهمندThe image “http://i28.tinypic.com/mm4ug1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
 
The image “http://i28.tinypic.com/mm4ug1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


Once a lady when having a conversation with her lover, asked:

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید
Lady :

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟
The image “http://i30.tinypic.com/2upd7qo.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم


Lady :

You can t even tell me the reason... how can you say you like

me? How can you say you love me?
تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
 


Man :

I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم


Lady :

Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!!ه

The image “http://i29.tinypic.com/2s60byc.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!میگم ،چون خوشگلی
 


because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنیه
 


because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی
 


because you are loving,
دوست داشتنی هستی
 


because you are thoughtful,
باملاحظه هستی
 


 

because of your smile,
بخاطر لبخندت
 


because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت
 


The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد
 


Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.

متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

 


 


 

here is the content:
Darling, Because of your sweet voice that I love you...Now can you talk? No! Therefore I cannot love you.
عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


Because of your care and concern that I like you..Now that you cannot show them, therefore I cannot love you.
گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 

 

Because of your smile, because of your every movements that I love you..
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
 


Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you...
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
  The image “http://i27.tinypic.com/acwrkm.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره
 


Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
 


NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 

"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره 

************ ********* **

Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"

 


?فرانك | در 1388/1/15 ساعت 11:30 | پیوند | [ 5 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: عاشقانه
«صفحه قبل :||: صفحه بعد»


جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

تصاویر تصادفی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس